تبلیغات
تبلیغات *کلوب دخترونه * - عشق بیهوده 1
عشق بیهوده 1
خوب خوب سلام از الی راپی گلم به

 خاطر پستای جکنزلیش بسی ممنونم

ولی من اومدم  با یه عالمه اتفاق خوب داستان جدیدم اومددددد

بفرمایید ادامه 

نام :عشق بیهوده

نویسنده:ریحانه

گروه سنی داستان:نوجوان

موضوع:احساسی-عاشقانه

بنر:

سلام

تا حالا شده که یکی رو دوست داشته باشین

اما اون حتی بهتون توجهی نداشته باشه؟

تا حالا شده زیر چشمی نگاهش کنین اما اصن بهت نگاهی نکنه و باعشقش بخنده؟

آره منم همین طوریم

اون عشقمه اما عشقش یکی دیگس

من السام و جک کسیه که از فکرش یه لحظه در نبومدم

اما....... میدونین داستان از کجا شروع میشه؟

منو جک با هم خیلی صمیمی بودیم

توی کلاس نشسته بود که راپی صداش زد

راپی:السا السا تو تمرینای ریاضیرو نوشتی؟

السا:آخ یادم رفت ...وای الان خانوم پوستمونو میکنه

جک:چی شده؟کی تمریناشو ننوشته؟؟

راپی:ها ها ها من نوشتم  السا ننوشته جک برو به استاد بگو

جک یه نگاهه سرد به راپی میکنه و بعد به السا میگه....

جک:السا ننوشتی؟

السا:نه جک میشه به استاد نگی؟

جک: بیا دفترو منو بگیر من خودم تمرینارو میبینم

پس به دفترم نیازی نیست  تو اینو داشته باش تا استاد بهت گیر نده

السا :وای مرسی ^__^

جک:خواهش میکنم عزیز فقط به خاطر تو

زنگ میخوره )

السا دورو برشو نیگا میکنه بعد به جک میگه

السا:بیا دفترت مرسی واقعا ....

 

جک: آفرین فقط ذفعه ی بعد یادت نره هاا

السا:باشه باشه

جک کولشو مینداه روی دوششو میره

السا:جک..... جایی میری ؟منم بیام باهات؟

 

جک بر میگرده: نه جایی نمیرم  کار دارم باید برم خونه

 

السا: اها باشه راستی بازم ممنونم^___^

جک:ای بابا ..... کاری نبود که

السا:بابای

جک: بای

السا میره توی حیاط

پله هارو میاد پاینن و مریدا رو میبینه

مریدا:  عه سلااام خوبی چه خبرا؟؟

السا:عه چه عجب ؟تو خوبی؟ کم پیدایی

مریدا:هعی میگزرونیم دیگه

السا:امتحانای ترمو خوب دادی؟

مریدا :ن بابا همشونو گند زدم مثل تو که خرخونی نمیکنم

راستی از جک چه خبر؟ چرا الان باهاش نیستی؟

ااما توی همین لحظه السا چشمش به یه چیزی میخوره

باورش نمیشد برای یه لحظه سرش گیج رفت.....

مریدا:چی شد؟ کجایی؟الوو

السا بغضشو میخوره و میگه:چی ؟چی گفتی؟

مریدا : مثل اینکه درس خوندن روت تاثیر بدی گزاشته هاا

السا: هه نه ...کاری نداری؟...ب ب.با ید برم.....

مریدا:واااا چی شده؟ هر جور راحتی خداحافظ عسلم

السا: خدافظ

لحظه ای که دیده بودو توی زهنش مرور کرد

 

 

باورش نمیشد توی کلاس نگاه سرد جک به راپی

 وتوی حیاط خنده های بنلندشون در حالی که دست همدیگرو گرفته بودن....

 

السا خودش هم نمیدونست چرا اینقدر نارحت شد اصن ناراحت شد یا  حسوی کرد؟

 

یه قطره اشک ازگوشه چشماش افتاد پایین این اولین باربود که....

موهاشو زد پشت گوشش کولشو محکم چسبیدو سرشو انداخت پایینو از کنار اونا رد شد

اما دریغ از صدای جک که بهش توجهی کنه....

 

فردا توی کلاس

راپی: السا میشه یه چیزی بگم؟

السا:بگو

راپی:تو تا حالا کسیو دوس داشتی؟/

السا:نه فقط تو دوس داری

راپی:ای شیطون اون کی هستش حالا؟؟بگو فیض ببریم

السا یاد دیروز افتاد لبشو گزیدو گفت:تو نمیشناسیش

راپی:اما من یکیو دوس دارم بگم به کسی نمیگی؟

السا:کی؟؟/(و منتظرم شنیدن اسم جک شد)

راپی :جک فراست

با شنیدن این حرف راپی السا قلبش تند تر زد

خودشو بی اعتنا نشون دادو گفت:هه دیوونه مبارکه .

راپی:البته باید بگماااا اوونم منو خیلی دوس داره^___^

اینو دیروز بهم گفت بعد از تموم شدن مدرسه

السا دیگه به راپی نگاه نکردوگفت: عه چه خوب اما درحالی که

اعصابش ریخته بود بهم و بغض تموم گلوشو فشار میداد........

نمدونست دقیقا چه اتفاقی براش افتاد  دستاش سرد شده بود

راپی  یه لحظه دست السا رو گرفتو بلند گفت:السا چرا یخ کردی؟؟

 

السا خودشو جمعو جور کردو خیلی خونسرد گفت:هیچی هیچی سردم شده

کولرو خاموش میکنی ؟؟

راپی:واااااا هوا که خوبه ولی باش خاموش میکنم بیا اینم خامووووش خوبه؟؟

 

االسا هیچی نگفت فقط نگاهشو انداخت پایین تا راپی اشکای شناور توی چشمشو نبینه

 

جک همین طوری که داشت با هیکاپو بقیه میگفتو میخندید یهو با السا چشم تو چشم شد

اما با اینکه اشکای لرزون السا رو دید هیچ اعتنایی نکرد انگار نه انگار  که....

معلم اومد توی کلاس همه ساکت شدن معلم ادبیات که خیلی بد اخلاق بود وارد کلاس شد

کیف چرمیه بزرگشو که اونقدر زیپپ داشت که آدم خودشو توش گم میکردو گزاشت روی میز

ابرو هاشو کشید توی همو کل کلاسو زیر چشماش جا داد رو کرد به السا و گفت: فعالیتارو دیدی ؟

 

اما السا توی حال خودش بود ته مدادشو میزد پشت سر هم روی میز غرق و در افکار خودش بود

 

معلم چشاشو نازک کردو ایندفعه با صدای بلند تر گفت : السا خانو با شمام...

 

السایهو به خودش اومد  انگار که از خواب پریده باشه گفت:بله....بله...

معلم:گفتم  فعالیت هارو دیدی؟؟ خوابی توی کلاس ؟

همون لحظه همه بچه ها زیر لب خندیدن ..

السا؟چی؟ بله دیدم..نه نه ندیدم ببخشید. الان میبینم

السااز جاش بلند شدو تا بره فعالیت های بچه هارو ببینه

معلم:لازم نکرده بشین کسی که توی کلاس خوابه باید جریمه بشه

 

 

 

برای داستان بعدی نظرا باید بالا باشه هاااااا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ سه شنبه 13 تیر 1396 ] [ 12:28 ب.ظ ] [ reyhane a ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب