تبلیغات
تبلیغات *کلوب دخترونه * - قسمت10
قسمت10
http://uupload.ir/files/cbol_51b3b548176904503f3cc8542ab69175.jpg
اروم زیر لب گفتم-تیتی پاکی تاتوتا
و نامرعی شد اروم پاشو اونور مرز گذاشت مریدا و هیکاپ و بی دندون و السا و انا و جک کمی اونوز تر از مرز با حسرت به اونورش نگاه میکردن
روبروی جک ایستاد اونو نمیدید لبخند زد بی دندون اومد سمتش -آآ یادم رفت تو رو نمیشه گول زد پسر بی دندونم براش غلط زد
و شروع به بازی کردن با هم کردن
هیکاپ-بی دندون؟
جک-چش شده راپی بلند خنید ولی کسی صداشو نمیشنید
مریدا-هیکاپ؟بی دندون؟
هیکاپ-نمی دونم باید بریمهیکاپ سوار بی دندون شد
هیکاپ-بریم جک پرواز کرد السا و انا هم از رو پلی که موقع اومدن درس کرده بودن برگشتن مریدا هم با هیکاپ رفت
هیکاپ-بریم پسر
بی دندون صدایی از خودش در اورد
راپی-منم میام بیا بریم و راپی دستاشو از همباز کرد و از رو زمین بلند شد
و رفتن بالای ابرا راپی-بی ندونپسر خیلی تند
هیکاپ-تو...صدایی نشنیدی؟
مری-چرا...یکی با بی دندون
راپی با خودش -ای داد یادم رفت بالای ابرا صدا هست
نه خدا داره قدرتم تموم میشه باید باید برم پایین؟
ناگهان ظاهر شدم-لعنتی...
با ترس به هیکاپ و مریدا نگاه کردم چطور چطور میتونستم نابودشون کنم؟
مری-را...راپنزل؟
نفس عمیق کشید-جونم؟
بدون مکث لبخند زدم-تیتی پاکی تاتوتا
ناپدید شدم و برگشتم پایین ابرا
هیکاپ-راپنزل؟
مری-اره دیدمش خودش بود راپنزل بود
هیکاپ-خیلی خسته ای...
***
السا تو اتاق بود اونروز بچه ها دور هم جمع شده بودن و فقد بامزه جمع کم بود راپی السا تو اتاق راپنزل قدم زد و رو تخت نشست اخه مهمونی تو خونه جک و راپی بود
السا-حیف مرد....اما....جک...مال منه.....اگه بودی هم اونو بهت نمی دادم....
راپنزل که نامرعی اونو میدید با گفتن این کلمات عصبی شد-تیتی پاکی تاتو با خوندن این ورد به السا اشاره کرد بعد السا از این به بعد تا موقعی ککه راپی بخواد صداشو میشنوه 
اروم گفت-تیتی پاکی نانوتا و ظاهر شد السا زبونش بند اند اود
-اوه اوه چی شد زبونت تا حالا خوب میچرخید و بشکن زد و ناپدید شد السا جیغ زد همه ریختن تو اتاق
-اون اون زندستتتتتتتتت
جک-کی؟؟؟؟؟؟؟؟
-ر...راپنزل...
راپنزل لبخند بدجنسی زد و کنار کمد خودشو ظاهر کرد
السا-اوناهاش...
همه به کنار کمد نگاه کردن راپی خودشو غیب کرد
انا-السا عزیزم حالت خوبه؟
ایندفعه پای السا رو گرفتت وکشید و السا پخش زمین شد
مری-السا چته؟
و رفتو کمکش کرد راپی هم رفت کنار گوش السا گفت-بعدا میبینمت گلم...
السا جیغ کشیدو گوشاشو گرفت
جک بی حوصله رفت بیرون
و عصاشو به زمین زد همه جا یخ زد در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود گفت-راپنزل
راپی دلش سوخت اروم گفت-جونم؟
اما کسی صداشو نمیشنید راپنزل با خودش کلنجار میرفت که چطور باید عزیز ترین کسشو بکشه؟
اشک رو گونه هاش ریخت 
برای اخرین لحظات پاشو به زمین کوبید ازش یه انرزی متصاعد شد همه یخا اب شد جک با ترس اینور اونوروو نگاه کرد راپنزل محکم بقلش کرد و بشکنزدو ظاهر شد بماند که ک داشت سکته میکرد
راپی-جک....دوست دارم و ازش جدا شد و دست رو صورتش کشید و سریع پرواز کردو وردو خوند و رت و جکو با عالمی از سواللای بی جواب تنها گذاشت
بچه ها نظر بدینننننن دیگههههههه

[ یکشنبه 11 تیر 1396 ] [ 12:04 ب.ظ ] [ ملیسا ] [ کامنتا () ]
آخرین مطالب