تبلیغات
تبلیغات *کلوب دخترونه * - قسمت9عشق جکنزلی
قسمت9عشق جکنزلی
قسمت9
بچه ها لطفا از داستانم حمایت کنید
http://uupload.ir/files/b1tr_3347cdcf5c8b9221b44c92404857e2cd.jpg
داستان از زبان را پنزل=
10 سال بعد
الان 10 ساله وارد دنیای سر ها شدم اونا ترسناکن
از من میپرسی سر ها چین
اونا دخترایی هستن که قدرت های نابود گرایی دارن هرکی وارد سرزمینشون بشه برگشتی نداره
البته الان فهمیدم که یکسری از اونا در بین خو ما زندگی میکنن اونا میخوان که نسان هارو از بین ببرن....
برای بار هزارم اشک ریختمو زیر لب زمزمه کردم-دلم واستون تنگه
جک.....مریدا....انا....
اسم جک با ز هم ناخدا اول اومد در حالی که نباید حتی اسمشم میومد با یاداوری اون روز تلخ به خودم لرزید و جمع شدم یه گوشه دیوار
راپی-السا.....
و اشک ریختم و هق هق کردم 
به ساعت نگاه کردم5 امروز یه روز خاص
روز برگشت من..
یه کت قرمز پوشیدم و راه افتادم 
به سمت قصد اصلسی حرکت کردم
هواسرد بود و بخار از دهنم بیرون میومد
رسیدم در باز شد وارد شدم به سالن اصلی رفتم کسایی که قرار بود برگردن اونجا بودن وقتی رسیدم گفتم-اننچیوا
این نشانه ادا احترام بود ملکه ایوانن سره ای که از همه سر ها قدرتمند بود شروع کرد به حرف زدن-فقد یه ماه....یه ماه دیگه مونده برای نابودی اونا...گگوش سپردم
-اما....قبل از اون باید با چند تاانسان مقابله کرد به شما ها 1ماه وقت میدمکه نابودشون کنید...
مریدا دختر ی هست با موهای فر فری  قرمز چشم هاش مثل یک مرواریده
و دستشو بالا اورد و گوی رو برداشت و مریدا در حال برداشتن وسایلش از تو کمد مدرسه نمایان شد
-10سال ما 2 سال اوناست او الان دانشجوعه تیر اندازیش حرف نداره قدرتش اتشه
دومین نفر انا
به اندازه کافی بخاطر مریدا تعب کرم قدرت داره...حالام....انا.....
-انا قدرتش زمینه اگه بخاد زمسن ترک برمیداره خشک میشه سبز میشه از هم باز میشه
ی.....ینی چی....نفسم بند اومد
-سومین نفر هیکاپ یه ازدها سواره اون ازدها هاشو از تداخل زمان اورده اون میتونه زمانو قبل یا بعد برگردونه و بخاطر همین نابود کردنش خیلی سخته چون وقتی بکشینش زمانو به عقب برمیگردونه او ن به تهیی یه لشکر از من در زمان های مختک داره مثل تو الیزا
به الیزا ناه کردم یه چشش قرمز بود و اون یکی توش یه ساعت بود 
-4مین نفر السا
قدرتش یخ هست ک خیلی همقویه
و5مین نفر.......یوجین اون قدرتش سرعت و سبقته انقد سرعتش زیاده که یک چشمبه هم بزنی دستو پاتو از پشت میبند
اما شیشمین نفر.....جک.....قدرتش یخه اون یه اندوه بزرگ داره ک باعث شده قدرتش خیلی سخت شکسته بشه
اما ما یه شانسداریم....
و به من اشاره کرد-راپنزل 
اه کشیدم یه اه جانسوز عازم سفر شدیم -ای گل درخشان شو
و ناگهان از جا بلندشدم و و پرواز کنان به سمت مرز رفتم چاره ای نبود
اگر اونارو از بسن نمیبردم ....
من چیکار کنم خدا من نمیدونم توی راه گریه کردم-لعنت به تو السا...لعنت به تو جک....لعنت به شاها که منو به این بلاتکلیفی کشوندین لعنت
هق هق کردم و زار زدم
تا به مرز رسیدم.....
و با چیزی که یدم قلبم ضربانشو تند کرد
اونا .....
ادامه دارد...

[ پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 ] [ 11:49 ق.ظ ] [ ملیسا ] [ بوس های این داستان () ]
آخرین مطالب